علوم سیاسی
(١)
امنيت ملى در جمهورى اسلامى ايران -
١ ص
(٢)
گفتمان هاى امنيت ملى در جمهورى اسلامى ايران - رنجبر مقصود
٢ ص
(٣)
روش شناسى در حوزه انديشه سياسى - حقی علی
٣ ص
(٤)
آشنايى با ميراث مباحث سياسى در آثار علامه مجلسى - سلطان محمدى ابو الفضل
٤ ص
(٥)
امنيت و آزادى - رادمند داود
٥ ص
(٦)
رساله سياست1 - مهاجرنيا محسن
٦ ص
(٧)
جهانى شدن و امنيت ملى - ستوده محمد
٧ ص
(٨)
دين ؛ پشتوانه امنيت ملى - احمدی حبیب الله
٨ ص
(٩)
گفت و گو با دكتر محمد رضا تاجيک - تاجيک محمدرضا
٩ ص
(١٠)
حوزه خزر و امنيت ملى جمهورى اسلامى ايران - ملکوتيان مصطفی
١٠ ص
(١١)
سازوكارهاى تإمين امنيت ملى از ديدگاه محقق سبزوارى - لک زايى نجف
١١ ص
(١٢)
تإثير تحريم هاى اقتصادى امريكا بر امنيت ملى جمهورى اسلامى ايران - متقي ابراهيم
١٢ ص
(١٣)
فقها و مساله امنيت ملى - عيسى نيا رضا
١٣ ص
(١٤)
تاملى در نظريه هاى امنيت بين المللى قبل و بعد از فروپاشى شوروى - سجادى سيد عبد القيوم
١٤ ص
(١٥)
امنيت در فقه سياسى شيعه - شريعتمدار جزائرى سيد نور الدين
١٥ ص
(١٦)
ساختار نظام بين الملل و امنيت ملى با تاكيد بر جهان سوم - ترابى محمد
١٦ ص
(١٧)
نيم نگاهى به مفهوم امنيت - مير عرب مهرداد
١٧ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - رساله سياست1 - مهاجرنيا محسن

رساله سياست١
مهاجرنيا محسن


پيش گفتار
رساله ((السياسه)), از جمله آثارى است كه فارابى در زمينه وظيفه سياسى, اجتماعى و اخلاقى افراد نگاشته است. در انتساب آن به فارابى جاى ترديدى نيست. عمده شارحان و مترجمان فارابى, از اين رساله ياد كرده اند; از جمله: دكتر م. دنلوپ در مقدمه فصول مدنى و دكتر عبدالرحمن بدوى در سال ١٩٨٠ آن را به چاپ رساندند. استاد معلوف در سال ١٩٠٨ در بيروت و استاد يوحنا قمير در رساله اى به نام الفارابى (از انتشارات دارالمشرق بيروت) و فارابى شناسان ديگر عرب, از آن ياد كرده و به فارابى نسبتش داده اند.
در مجله فرهنگ (ش ٢ و ٣, ١٣٦٧) جناب آقاى دانش پژوه, تحقيقى در مورد انتساب اين رساله به فارابى دارد و با اشاره به نسخه هايى از آن در كتابخانه آستان قدس رضوى, كتابخانه دانشگاه قديس يوسف, كتابخانه استانبول و طوپقيو سراى و هم چنين با اشاره به ترجمه آلمانى جى گرافG.Graf) ) و تحقيق رشرRescher) ), خلاصه اى از كتاب السياسه را نقل مى نمايد. مسكويه نيز آن را در ((الحكمه الخالده)) آورده است.
بايد اضافه نمايم اين رساله در مجموعه اى با نام ((مجموع فى السياسه)) كه سه رساله با همين عنوان از ابو على سينا و المغربى و فارابى دارد, به چاپ رسيده و در كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى با شماره ٥١٠ ـ ٢٠ ـ ٤ موجود است مترجم به زودى شواهد سندى و محتوايى اين رساله را به طور مفصل در شرح آن انتشار خواهد داد.
السياسه
 
مقدمه
هدف ما در اين مقاله به طور ايجاز و اختصار, ذكر قوانين سياسى اى است كه نفع آن, شامل تمام افراد از طبقات مردم ـ كه با سياست سروكار دارند ـ بشود, تا در رفتار خود با گروه هاى هم سطح, ما فوق و يا مادون, مورد بهره بردارى قرار دهند. بنابراين, ما به گروه خاصى از مردم و يا فرد خاصى و يا به زمان به خصوصى نظر نداريم; زيرا هر كسى در تعامل اجتماعى خويش نمى تواند در هر زمانى و با هر كسى, از هر نوع سياستى كه خواست بهره جويد (براى هر كسى و هر موردى و در هر زمانى سياست متناسب لازم است).
قبل از ورود به بحث, به بيان مقدماتى چند مى پردازيم:
 
الف) جايگاه انسان
هر كسى با مراجعه به نفس خويش و تإمل در احوال خود و سايرين, خويشتن را در مرتبتى خواهد يافت كه يا گروهى از مردم در آن مرتبت با او شريك اند و يا برخى ديگر از يك جهت و يا جهات متعدد بر او برترى دارند و يا گروهى را از مرتبت خويش پايين تر خواهد يافت. بزرگ ترين پادشاه هم اگر خويشتن را در جايگاهى برتر از همه مى بيند, اگر با دقت در حال خويش بنگرد, خواهد ديد كه در بين مردم افرادى يافت مى شوند كه به نوعى در فضيلت بر او برترى دارند; زيرا هيچ جزيى از اجزاى عالم امكان, يافت نمى شود كه از جميع جهات كامل باشد. همچنين هر فرد پست و فرومايه اى به نوعى پست تر از خويش را مى يابد; از اين رو, آنچه ما در تقسيم بندى منزلت مردمان بيان داشتيم, ناظر به اين واقعيت است كه افراد با به كارگيرى سياست هاى متناسب با اين طبقات سه گانه, مى توانند رفتار خويش را تنظيم نمايند, يعنى بكوشند تا از طبقه هم سطح خود به طبقه فروتر تنزل نكنند.
 
ب) تإمل در احوال آدميان
سودمندترين روشى كه در تحصيل علم سياست و ساير علوم اجتماعى مى توان به كار گرفت, مطالعه در اعمال و رفتار و احوال ظاهرى و باطنى آدميان است كه لازم است در اين باره, با امعان نظر و تإمل نگريست و بين رفتارهاى نيكو و ناپسند و سودمند و زيان بار تميز داد و كوشيد تا به اعمال نيكو و پسنديده دست يافت و از منافع آنها بهره گرفت و در مقابل, از افعال زشت اجتناب ورزيد, تا از مضار آنها ايمن و از تبعات سوء آنها سالم ماند.
 
ج) قواى دوگانه انسان
براى هر شخصى دو قوه است, ناطقه و بهيميه, و براى هر يك از آنها, نزاعى غالب در ميان است. اما نزاع قوه بهيميه, مانند برخورد لذت هاى زودگذر شهوانى نظير: انواع خوراكى و انواع فراغت و استراحت, و نزاع قوه ناطقه, مانند امورى كه نتايج پسنديده دارند; نظير: انواع علوم و انواع كارهايى كه عاقبت نيك دارند. پس اولين نشئه انسان, اين است كه در جايگاه بهايم قرار مى گيرد تا آن كه در او به تدريج, عقل نضج گيرد و قوه ناطقه نيرو يابد. تا اين هنگام, قوه بهيميه بر انسان غالب است و هر چه قوىتر و غالب تر باشد, فروكش كردن و خوار نمودن آن با آمادگى كامل ضرورت دارد. پس هر كسى كه اراده وصول به فضايل را دارد, بر او لازم است كه از بيدارى و يقظت نفس خويش در هر زمانى غفلت ننمايد و آن را به امور اصلح بر انگيزاند و لحظه اى نفس را وا نگذارد; زيرا در آن صورت, نفس, زنده است و هر زنده اى, متحرك است و ضرورتا به طرف مقابل, يعنى بهيميت حركت مى كند و در صورت حركت بدان سمت, بر آن چيره مى شود, به گونه اى كه اگر اراده بازگرداندن آن بشود, رنج و زحمت, چندين برابر زحمت توجه و عدم اهمال, به انسان خواهد رسيد و وقت مفيدى كه شايسته بود براى تحصيل فضيلت استفاده شود, صرف بازگرداندن نفس از بهيميت مى شود و فضيلت نيز از دست مى رود.
آدمى در جميع تصرفات خويش, از دو حالت خارج نيست; يا با كار پسنديده سرو كار دارد و يا با امور مذموم و ناپسند. و در هر كدام از اين دو حالت, براى انسان فايده اى وجود دارد, به شرط آن كه بتوان از آن بهره بردارى كند. و در هر كدام, منفعتى است كه مى توان آن را به دست آورد. و در هر كدام, موضعى براى رياضت و تقويت نفس وجود دارد و انسان مى تواند به آن امر پسنديده ـ كه با آن مواجه است ـ تمسك جويد, مشروط به آن كه راه تمسك به آن را بيابد و يا در صورتى كه از تمسك به آن محروم شود به قدر طاقتش, خود را به آن شبيه نمايد و يا آن امر را نزد نفس خويش نيكو بداند و نفسش را بر فضيلت آن متنبه كند و بر آن واجب گرداند كه هر گاه فرصتى پيش آيد, به آن تمسك نمايد. شكى نيست كه از اين راه ها مى توان به اين امور دست يافت.
الف ـ راه تمسك دارد;
ب ـ راه تمسك ندارد كه خود را شبيه آن كند;
ج ـ راه تمسك ندارد; متنبه بر فضيلت آن بوده و دنبال فرصت تمسك است.
هنگامى كه انسان با امر ناپسندى مواجه مى شود, بايد بكوشد تا از آن بپرهيزد و اگر راهى براى اجتناب نيست و در آن امر واقع شده است, بايد تلاش كند كه آن را از نفس خويش براند و اگر نمى تواند از آن خلاصى جويد, عزم خويش را جزم نمايد تا هرگاه راه گريزى يافت, دگر بار به آن امر مذموم و نظير آن روى نياورد و هر گونه گرايش به آن را در نفس خويش زشت شمارد و راه عمل به آن را ببندد و با پندگيرى از مضار آن, خويشتن را بيدار سازد. بنابر اين, روشن شد كه انسان در جميع حالات خود از كوچك و بزرگ, خير و شر آن, مواضعى براى رياضت و تقويت نفس خويش دارد.
 
د) شناخت خداوند
اولين چيزى كه بايد با آن آغاز نماييم, اين است كه بدانيم براى اين عالم و اجزاى آن, صانعى هست و شايسته است در همه موجودات تإمل بشود كه آيا براى هر كدامشان, سبب و علتى است يا به صورت تصادفى به وجود آمده اند. با استقرا به اثبات رسيده است كه براى هر موجودى سببى است. آن گاه بايد در اسباب قريب موجودات نگريست كه آيا براى آن اسباب نيز اسبابى وجود دارد يا خير؟ به حكم ضرورت ما مى بينيم كه براى آنها نيز اسبابى يافت مى شود; اما آيا اين اسباب تا بى نهايت ادامه دارد و يا در بعضى از موجودات, بنابر قول به دور, متوقف مى شود؟
شكى نيست كه قول به جريان اسباب غير متناهى, مضطرب و محال است; زيرا علم آدمى بر بى نهايت احاطه ندارد و از طرفى, استحاله قول به سببيت برخى از موجودات براى برخى ديگر نيز بر اهل نظر مخفى نيست; زيرا لازم مىآيد كه يك چيز, سبب ايجاد خودش باشد, همچنان كه اگر الف, سبب براى ب و ب سبب براى ج و ج سبب براى دال باشد, لازم مىآيد كه الف, سبب براى خودش باشد و اين محال است. پس يك راه باقى مى ماند و آن, اين است كه اسباب, متناهى هستند و كم ترين چيزى كه اسباب كثير به آن متناهى مى شود, واحد است پس سبب الاسباب موجود است و آن واحد است و مستحيل است كه سبب و مسبب, يكى باشند پس همه اسباب عالم, منفرد به ذات است.
از طرفى, آدمى قادر نيست در غير آنچه با حواس خويش مشاهده مى كند و يا عقل در مى يابد, معرفت كسب نمايد و براى او شايسته نيست كه ذات بارى تعالى را كه سبب الاسباب است با اوصاف, توصيف و به الفاظ, تعبير نمايد. بنابراين, هنگامى كه اراده توصيف و تعبير خداى عز و جل را داشته باشد, بايد بداند كه تمامى اوصافى را كه مشاهده كرده و معلوم او هستند, بر ذات يكتاى خداوند حمل نمى شوند, زيرا او متفرد با لذات بوده و منزه مى باشد از همه آنچه قابل حس و شناخت است. در نتيجه, بهترين راه در كشف اين حقيقت, آن است كه در همه موجودات, نيك نظر شود و بعد از آن منكشف خواهد شد كه آن ها بر دو صنف اند: با فضيلت و ديگر متصف به خساست. شايسته ترين موجودات نسبت به سبب الاسباب, افضل آنهاست; مثلا در ملاحظه موجود و معدوم, واضح است كه موجود, افضل از معدوم است; پس گفته مى شود كه او موجود است. و در موارد ملاحظه بين حى و غير حى, روشن است كه حى, افضل است. بنابراين, گفته مى شود كه او, حى است و همچنين در ملاحظه بين عليم و غير عليم, به او صفت علم اضافه مى شود و در جميع اوصاف, حكم بدين منوال است. لذا بر هر كسى كه در مقام توصيف ذات بارى بر مىآيد, لازم است بداند كه ذات او منزه است از اين كه به آن صفت تشبيه بشود; بلكه او افضل و اشرف و اعلا است و براى احدى, راه احاطه علمى به او ـ آنچه كه شايسته اوست ـ وجود ندارد.
با تإمل در آنچه بيان داشتيم, سزاوار است آدمى در اجزاى عالم هستى انديشه نمايد كه با تإمل, در مى يابد افضل موجودات, موجودات ذوانفس هستند و افضل ذوانفس, آن است كه اراده و اختيار و حركت از روى انديشه و تفكر داشته باشد و افضل موجودات صاحب اراده و حركت, موجودى است داراى قدرت تمييز و تفكر و عاقبت انديشى باشد و آن جز انسان نيست: بايد دانست كه طبيعت در نظام خويش كار بيهوده و عبثى نمى كند. پس شايسته نيست خالق طبيعت و ذات بارى كه اختيار و تفكر و تدبير نيكو را آفريده است, امر آن را مهمل گذاشته باشد و عدالت و صنع مستحكم خداوند, اقتضا مى كند كه براى سير نظام هستى, طريقتى واضح قرار داده باشد.
ه''.) پيامبر الهى
با عنايت به اقتضاى فوق, لازم است كه خداوند براى هدايت بشر, كسانى را از نوع خودشان برگزيند و برانگيزاند; زيرا سرشت آدميان با هم جنس خو مى گيرد و بدان گرايش مى يابد و هدايت غير هم جنس را بر نمى تابد.
بر همگان روشن است كه انسان ها از نظر عقل و قواى نفسانى, درجات مختلفى دارند; به طورى كه ممكن است كسى در يك فن بر همه هم نوعان خويش برترى داشته باشد, يا امكان دارد فردى آن چنان استعداد و ظرفيت روحى داشته باشد كه بر او وحى نازل شود و بر همو واجب شود كه پيام وحى را به ديگران برساند و تبليغ رسالت كند و با آن نيرو و توان فكرى و روحى, احكام را تشريع نمايد و راه هاى درست را به انسان بنماياند. بعد از آن كه خداوند, رسول را فرستاد, بايد تمام كسانى كه قدرت تشخيص دارند, از وى پيروى كنند.
چنانچه همه افكار و آراى گوناگون, بر كلمه واحدى اجتماع نمايند و چيزى را بر آن ترجيح ندهند, آن گاه حق با آنهاست و سلامت همه جانبه با جماعتشان خواهد بود و شايسته است آدمى توجه نمايد مسائل بى ريشه و آراى منحرف, او را فريب ندهد; زيرا با تإمل روشن مى شود كه بيشتر آنها اباطيل هستند.
 
و) ضرورت مكافات
بايد دانست كه مسإله مكافات, لازمه طبيعت است و در همه اعمالى كه مقرون به نيت هستند, مكافات سارى و جارى است و دليل آن هم اين است كه انسان را به جهت اعمالى كه در خواب انجام مى دهد و يا امور غير ارادى; چون: سرفه, عطسه, مرگ و حيات, تنفس, تهوع و..., و نيز بر نيت مجرد از عمل, مجازات نمى كنند. اولين دليلى كه شايسته است انسان در مورد وجوب مكافات به آن استدلال نمايد, مطلبى است كه قبلا بيان شد; به اين كه اگر انسان معتقد به معرفت بارى و وحدانيت آن و منزه دانستن او از صفات مخلوقات و معرفت رسول خدا در هر زمان و مكان باشد و در راه مستقيم گام بردارد, به قدر عمل و نيتش, در سينه خود, وسعت و در احوال خويش, استقامت و از اشرار, سلامت و به هنگام اختيار, منفعت و در معيشت خود سداد خواهد يافت. هرگاه انسان به اينها يقين نمايد, شايسته است كه با قلبى قوى و نيتى صادق و سينه اى واسع, بر سياست احوال اقدام نمايد و مطمئن باشد كه هر آنچه به دست مىآورد ـ اگر چه كم باشد ـ سزاوار حظ كثير است.

فصل اول: سياست در قبال روسا
در اين فصل ما در مقام بيان سياست متناسب با روسا هستيم و وظيفه هر كس را با روساى ما فوق خود بيان مى داريم. رابطه هر كسى با رئيس خويش, از چند حال خارج نيست:
الف ـ متصدى خدمت به او و از كارگزاران اوست;
ب ـ گاه گاهى با او مواجه مى شود;
ج ـ از او دور است و فقط از او ياد مى كند.
اما وظيفه گروه اول; يعنى متصديان خدمت به روسا (= كارگزاران و پيشكاران) اين است كه با شايستگى كامل در انجام وظيفه خود مواظبت و ملازمت بليغ نمايند و بكوشند تا همواره ياد روسا نصب العين آنها باشد و هيچ گاه از خستگى و ملالت, هراست به دل راه ندهند و به ويژه در انجام خدمت به ملوك و شاهان, خستگى ناپذير باشند و هماره ملازم روسا و در صدد ستايش آنان در همه امور دقيق و مهمى كه انجام مى دهند, باشند و تلاش نمايند براى كارها و گفته هاى روسا, توجيه و تفسيرهاى نيكو و شايسته آنها بيابند. البته به شرطى كه كار رئيس, واجد آن باشد; زيرا چيزى در اين جهان نيست مگر آن كه دو چهره زشت و زيبا دارد و كارگزار و رئيس بايد بكوشد كارهاى او را در حضور و يا غيابش, زيبا جلوه دهد و چنانچه تدبير امور رئيس به او واگذار شده, مثل آن كه وزير يا مشاور و يا معلم او باشد و ناگزير است جنبه صلاح را در اعمال در نظر بگيرد, بايد بداند كه روسا به رود خروشان مى مانند كه از فراز جارى مى شوند و با غرش, مسير را در مى نوردند و آن كس كه بخواهد در برابرش بايستد و به جهتى منحرفش گرداند, در آن سيل بنيان كن غرق خواهد شد. اما اگر سعى او هماهنگ و هم جهت با سيل خروشان باشد; يعنى كناره هاى مسير رود را هموار و مستحكم سازد و جريان سيل را تسهيل نمايد, از زيانش در امان مى ماند.
ديگر آن كه در موارد تبدل اراده رئيس, شايسته است كارگزار او سعى وافر نمايد تا در رإى جديد با او همكارى و هميارى نمايد و البته در سلوك خويش با رئيس, از در امر و نهى وارد نشود; بلكه تلاش او در وجه صلاح و ارائه مصلحت باشد و هر از چند گاهى به صورت حكايت از غير و به طرزى زيركانه, خلاف امر رئيس را تقبيح و نواقص كار را گوشزد نمايد كه اگر چنين كند, اوضاع بر وفق مراد خواهد چرخيد.
او بايد حافظ و امين اسرار رئيس باشد و همه احوال ظاهرى وى را كتمان نمايد; زيرا با كتمان احوال ظاهرى, مى توان جلو افشاى اسرار باطنى را گرفت و چنانچه بعضى از اسرار ظاهرى فاش شود, ديگر اطمينانى بر حفظ اسرار مكتوم نخواهد بود; زيرا امور و احوال ظاهرى و باطنى به هم پيوسته اند. لازم است اين نكته را گوشزد نماييم كه رئيسان در بيان مردمان داراى اين خصيصه اند كه همه مردم را خدمتكار و عبد مى پندارند و خود را در تمام كارهايشان مصيب و بر حق مى دانند و اين ويژگى در اثر كثرت مدح و تعريف و تمجيد از آنها و اين كه مردم آرا و افكارشان را پذيرفته اند, به وجود آمده است و خصلت ثناگويى در سرشت آدميان هست[ كه بايد آن را از بين برد].
كارگزار رئيس نبايد اخبار و مسائل مربوط به خويش را در حضور او باز گويد, اگر چه رئيس در حال سرور و انبساط باشد; زيرا ممكن است همان اخبار به عنوان جرم عليه او به كار گرفته شوند و همچنين در مورد گزارش هايى كه از كارهاى زشت او به رئيس رسيده, اقرار نكند; چرا كه در تغيير و تحولات, از عواقب خبر و اقرار, در امان نخواهد بود.
چنانچه بين او و رئيس, حالتى پديد آيد كه كار قبيح واقع شده را يا بايد فقط خود به عهده بگيرد و يا مسووليت آن را متوجه رئيس بداند در اين صورت بكوشد مسووليت آن را خود عهده دار شود و براى آن, توجيهاتى بتراشد و بدين طريق, رئيس مبرا مى شود. البته سعى نمايد براى آن سببى بيابد تا شروع آن را متوجه غير بكند تا سرزنش بر آن كار نيز متوجه آن غير باشد, اگر چه در نهايت متوجه رئيس هم بشود.
در باب عبوديت براى انسان چيزى بهتر و سودمندتر از ترك حظ نفس در همه كارهاى اساسى نيست; از اين رو, بايد توجه داشت كه در مسائل مربوط به روسا,انسان هيچ كارى را انجام نمى دهد, مگر آن كه براى نفس خويش در آن بهره اى مى يابد پس شايسته است كه اگر چنين كند, ميوه خير آن را خواهد چيد و الا اگر مشغول بهره نفسانى خويش شد, كارش بر وجه مطلوب نخواهد چرخيد و در آن خلل به وجود مىآيد و ترك آن بهتر از افساد در آن است.
نكته شايسته ذكر اين كه, كارگزاران رئيس با ظرافت و لطافت از طريق روسا به منافع خويش دست يابد; بدين صورت كه از او, اسباب و وسايل توليد و كسب منفعت و روزى بطلبد نه آن كه مستقيما از او با الحاح و اصرار و حرص و طمع مال بخواهد; مثلا خواستار آن باشد كه دست وى را باز بگذارد تا از راه هاى مشروع, اموال و منافع خويش را به دست آورد و در نتيجه, در خواست هاى وى كم و منافع او زياد شود و خلاصه بايد سعى بليغ داشت كه از طريق روسا به روزى خويش رسيد نه آن كه از آنها دريافت كرد; زيرا كسى كه از طريق آنها منافع خويش را تحصيل مى كند, او را عزيز مى دارند و هر آن كه از آنها بگيرد, همواره مورد ملامتشان است.
نكته بسيار مهم اين است كه كارگزار رئيس با بهترين شيوه به او بفهماند كه وى, نفس خويش را از همه تعلقات مادى و ثروت بر حذر داشته است و نبايد اين تصور ايجاد شود كه او, چشم طمع به مال و منال رئيس دوخته است و يا به دنبال دست يابى به شوونى از شوونات رياست اوست; زيرا در آن صورت, در معرض طرد و محروميت و ممنوعيت قرار مى گيرد. از اين رو, بايد همه تلاش خويش را به كار اندازد تا به رئيس بفهماند تمام هم و غم و فعاليت هاى او براى زينت و شوكت رياست اوست و اين مهم ترين رمز بقاست. البته بايد توجه داشت كه براى روسا, مختصاتى است كه نبايد آنها را تحصيل كرد; زيرا اگر چيزى از آن به دست ديگران بيافتد, هم خود را در معرض هلاكت نهاده و هم آن چيز را تلف ساخته است. با وجود اين, آنچه بايد بر آن تإكيد كرد, اين است كه براى كارگزاران روسا شايسته است كه از آنها اظهار بى نيازى و استغنا ننمايد و حتى در چيزهايى كه مقدارش كم است, خود را بى نياز نشان ندهند. البته اظهار قناعت و رضايت در همه امور و احوال امرى لازم و مطلوب است.
اگر از جانب رئيس بر او غضب شود, تلاش كند زبان به شكايت نگشايد و از دشمنى و حقد بپرهيزد و تقصير و گناه را متوجه خويش بداند و جد و جهد نمايد تا با شيوه مطلوب, غضب و سخط رئيس را فرو نشاند.
آنچه بيان داشتيم قوانينى بود كه با به كار بستن آنها در معاشرت با روسا, توفيق را رفيق خواهد بود.
 
فصل دوم: سياست در قبال طبقه هم سطح
در اين فصل وظيفه انسان را با گروه همتا و هم سطح خود بيان مى كنيم. قبل از ورود به بحث, لازم است بدانيم افراد اين گروه از سه صورت خارج نيستند; يا دوستان هستند و يا دشمنان و يا آن كه نه دوست اند و نه دشمن.
اما دوستان, خود بر دو صنف اند:
١ ـ انسان هاى پاك و مخلص در دوستى: شايسته است آدمى با آنها پيوسته به مهر باشد و مراعات احوالشان را بنمايد و به قدر ميسور, هداياى نيكو به آنان بدهد و در روابط با آنها هيچ گاه ملال و خستگى و كوتاهى اى بروز ندهد. انسان بايد بكوشد تا دوستان بيشترى داشته باشد; زيرا دوست, زينت آدمى و يار و ياور اوست. فضايل را در انسان زياد مى كند و حافظ اسرار اوست. لغزش هاى انسان را از بين مى برد و بالطبع, هر چه دوستان بيشتر باشند, احوال او در بين آنها بهتر و از استحكام بيشترى برخوردار خواهد بود.
٢ ـ دوستان ظاهرى: اينان اظهار دوستى شان تصنعى است و شايسته است انسان با آنها مدارا و به آنها نيكى نمايد و اسرار خويش ـ خصوصا عيوب و نواقص خود ـ بر آنان پوشيده دارد و اطلاعات مهم در مورد گفتار و كردار و حالات خود در اختيارشان ننهد و راز خود را در مورد نعمت ها و وسايل توليد و كسب روزى خويش با آنها آشكار نكند و با صبر و مدارا به حسب ظاهر دوستشان باشد و در راه باطل با آنها همكارى نكند. آنها را به جهت تقصير و كوتاهى شان مواخذه ننمايد و در مواردى كه از آنها قصورى سر زده, سرزنششان نكند و بر آن تقصير, مجازاتشان نكند; زيرا اگر چنين كند, ممكن است آنها اصلاح شوند و بر وفق مراد وى عمل نمايند و از دوستان صديق و با صفاى او بشوند.
بهترين نشانه بر صداقت در دوستى و اظهار وفا و جلب محبت و وجوب حق دوستى, اين است كه انسان نه تنها مراعات حال دوست; بلكه مراعات حال دوستان دوستش را نيز بنمايد; زيرا انسان وقتى مى بيند كه دوستش به فكر حال دوستان و وابستگان اوست; از همين رفتار, به صداقت محبت او در دوستى با خود اطمينان مى يابد و اميد و آرزوى خويش را در دوستى او قوت بخشد. برترين رفتار آدمى با دوستانش, اين است كه در وقت نيازشان ـ بدون آن كه بخواهند ـ دستگيرشان باشد و رعايت حالشان را بنمايد كه اگر با اين اوصاف مشهور شد, دوستانش بسيار مى شود و همه دوستى او را مى طلبند.
گروه دشمنان نيز بر دو صنف اند:
١ ـ كينه ورزان: انسان بايد كاملا مراقب آنها باشد و با تمام امكانات خويش از حالاتشان آگاه باشد و هرگاه مكر و خدعه و تدبيرى كردند, با تدبيرى بهتر و برتر به مقابله با آنان برخيزد.
همواره شكايت آنان را به روسا و عامه مردم ببرد تا آگاه شوند كه دشمنشان كيست و قولشان در احدى كارگر نيفتد و به سبب همين دشمنى در گفتار و كردار, متهم باشند و مردم آنان را نپذيرند.
هرگاه آدمى از اصلاح كسى مإيوس شد و به سوء طبع او اطمينان و يقين كرد و كينه او را در دل گرفت, بايد فرصت را غنيمت بشمارد و او را از بين ببرد و اگر بر توانايى خويش در اين كار يقين دارد, از آن غفلت ننمايد و اگر بداند كه نمى تواند كار را تمام نمايد و از شر او نجات يابد, نبايد در كار خويش عجله نمايد تا عذر و بهانه به دست دشمن ندهد.
٢ ـ حسودان: انسان بايد آنها را رنج دهد و ناراحت كند; به اين صورت كه نعمت هاى خود را به رخ آنان بكشد تا قلبشان ذوب و دلشان بسوزد و در عين حال, مواظب دسيسه ها و توطئه هاى آنان باشد و با تدبير روشن گرداند كه آنان به او و ديگران حسد مى برند و بدين طريق همه, آنان را بشناسند و مشهور خاص و عام شوند.
اما گروه سوم (يعنى كسانى كه نه دوستند و نه دشمن) توده مردمند كه ظاهر سازى نمى كنند. اينان به طبقاتى تقسيم مى شوند كه مهم ترين آنها به همراه وظيفه هر كس در قبال آنها را بيان مى كنيم:
 
١ ـ ناصحان
اينان كسانى اند كه بى چشمداشتى نصيحت مى كنند. سزاوار است انسان با چنين افرادى خلوت كند و به كلام آنها گوش فرا دهد و البته مراقب باشد كه فريب هر سخنى را نخورد و در قبول آن شتاب نورزد و به هر چيزى ترتيب اثر ندهد; بلكه كاملا در القائات و گفتارهايشان تإمل نمايد و اهدافشان را بشناسد تا با توجه به آن اهداف, حقيقت گفتارشان روشن شود. پس هرگاه آن را صواب و درست يافت, انجامش دهد و با خوبى و شوق پذيرايش باشد.
 
٢ ـ صالحان
اينان بدون توقع, مى خواهند مردم را اصلاح كنند. شايسته است آنها را در اين هدفشان مدح و ستايش كرد و چه نيكوست كه آدمى در همه احوال, خود را شبيه و در سلك آنان بداند; زيرا مرام آنها مورد پسند همگان است و هر كس شبيه آنان باشد, در نزد مردمان به خوبى خير خواهى اشتهار مى يابد.
٣ ـ سفيهان
با اينان بايد به مهر و متانت و صبر رفتار كرد و بر كارشان خرده نگرفت و به مقابله بر نخاست, تا دريابند كه ديگران به سفهتشان توجهى ندارند و با عنوان ديوانگى و دشنام, آزارشان ندهند. بنابر اين, بايد رفتار ديگران با اين طايفه, با بى توجهى و تحقير همراه باشد.
 
٤ ـ متكبران
مقابله به مثل, در مورد اينان رواست و بايد اين كار صورت گيرد; چرا كه آنان فروتنى را بر ناتوانى و ضعف حمل مى كنند و مى پندارند در كار ديگران خلل و ضعف وجود دارد و فقط كار خودشان درست و صواب است و لذا ناگزير ديگران با آنان با فروتنى و كرنش رفتار كنند. اما اگر تكبر ديگران و رفتار از سركين آنان را در مقابل خويش ببينند و مردم بدين وسيله آزارشان دهند, متوجه مى شوند كه خود گناه كاراند و چاره اى جز فروتنى و حسن معاشرت با مردم ندارند.
 
فصل سوم: سياست در قبال گروه هاى پايين جامعه
انسان در مورد طبقه مادون خود وظايفى دارد كه اين فصل, متكفل بيان آن است. يكى از گروه هاى مادون, ضعيفان هستند كه خود, به اصنافى تقسيم مى شوند:
١ ـ مستمندان: اين صنف خود به اصناف مختلفى تقسيم مى شود:
الف) فقرايى هستند كه در گدايى اصرار مى ورزند كه شايسته است انسان به آنان چيزى نبخشد و اصرارشان را بى جواب بگذارد تا اين كار را ترك نمايند, مگر آن كه يقين حاصل شود كه آنان واقعا محتاج اند و به ضروريات زندگى نيازمندند كه در آن صورت, بذل, بلامانع است.
ب) مستمندانى هستند كه به دروغ ادعاى فقر مى كنند كه لازم است انسان آنها را شناسايى كند و بين آنها تمييز دهد كه اگر تعمد بر كذبشان به عنوان نوعى تدبير باشد, با آنان به اعتدال (يعنى نه منع و نه بذل تمام) رفتار كند.
ج) محرومانى هستند كه در اظهار نيازشان صادقند. در مقابل اين گروه, سزاوار است كه در حد توان بدون آن كه انسان خود را در مضيقه قرار دهد و به خود خللى وارد كند, سرپرستى آنان را بر عهده گيرد.
٢ ـ محصلان نيازمند: كسانى هستند كه به فراگيرى علم مى پردازند و نيازمند به علم هستند. گروهى از اينان, فرومايه اند و علم مىآموزند تا در بدى و شر به كار برند. شايسته است انسان آنان را به تهذيب اخلاق وادارد و آن بخش از علوم را كه اگر فراگيرند در راه شر استعمال مى كنند, بديشان نياموزاند و بكوشد پستى و فرومايگى آنان را به ديگران بنماياند تا از ايشان دورى جويند.
در بين اين گروه, افرادى كم هوش و كودن هستند كه به ذكاوت و استعدادشان اميد نمى رود و شايسته است اينان را به كارى كه بيشتر به نفعشان است, تشويق كرد گروهى نيز متعلمان متخلق به اخلاق پاك و طبايع نيكو هستند كه لازم است انسان, چيزى از علوم را از آنان دريغ ندارد.
 
فصل چهارم: سياست نفس
بعد از بيان وظيفه هر كس در قبال طبقه مافوق و مادون, در اين فصل به بيان وظيفه هر كس در قبال خويش اشاره مى نماييم; زيرا سزاوار است آدمى به احوال خويش بنگرد و در هر حالى, با آگاهى, آنچه به صلاح اوست, به كار بندد[ .در اين جا به مواردى از اين نگرش ها اشاره و وظيفه انسان را بيان مى كنيم].
الف ـ مسإله مالى; در اين خصوص بسيار ضرورى است آدمى در راه هاى دخل و خرج خويش بيانديشد و نهايت انديشه خود را در مورد دخل و كسب مال به كار گيرد و با رعايت اصول ديندارى و مروت و حفظ عرض و آبرو, در اين راه بكوشد. بايد دانست كه هر كارى كه در آن منفعتى باشد, همواره و براى همه پسنديده نيست; مثلا دباغى و رفتگرى و تجارت هاى پست و قمار بازى, راه هايى هستند كه براى افراد صاحب مروت و جوانمرد پسنديده نيست. پس در صورت اجتناب از اين راه ها و كسب مال از راه معقول, بايد خرج خود را مطابق و متناسب با دخل خويش نمايد و بكوشد تا او را سخى بدانند و البته بخشش مال, بدون برنامه ريزى را سخاوت نمى گويند; بلكه بايد در جاى و راه مناسب و به اندازه معتدل ـ كه شايسته بخشنده و گيرنده باشد ـ بخشش شود.
ب ـ مسإله جاه و مقام; در اين مورد بايد با جد و جهد تمام در صدد احراز مقامى باشد; به طورى كه اگر امر داير شود بين دو كارى كه در يكى منافع مادى فراوان و در ديگرى مقام و منزلت بالايى است, بايد به آن امرى كه نفع بيشترى براى او در افزايش مقام داشته باشد, مبادرت ورزد; زيرا هر مقام و پستى به ضرورت, مال را با خود مىآورد, اما عكس آن صادق نيست; يعنى با داشتن مال, ضرورتا مقام هم به دست نمىآيد.
ج ـ مسإله لذات و شهوات; سودمندترين كارى كه انسان در معيشت خويش به كار مى گيرد, اين است كه لذت ها و شهوات را حتى المقدور از طريق مقامش جلب نمايد نه از طريق مال; زيرا كسى كه مى خواهد لذت را با مالش به دست آورد, آن طور كه مى خواهد به آن نمى رسد و از طرفى, ممكن است مال نيز از كفش بيرون برود و مردم بر او بخندند و هر كس كه از طريق او به منافعى مى رسيد, اينك دشمن او بشود. اما كسى كه از راه مقام خود, حوايج مردمان را بر طرف نمايد, به لذاتش ـ آن طور كه مى خواهد و بلكه بالاتر ـ مى رسد و هر كس كه براى او, به جهت اين كه آن شخص در مقامش طمع دارد, لذتى جلب مى كند, صديق هميشگى و خير خواه اوست. البته ناگفته نماند كه ما به دست آوردن لذت را از طريق انفاق مال نفى نمى كنيم, ولى مى گوييم تكيه اصلى بايد بر طريق جاه و مقام باشد.
د ـ مسإله حفظ اسرار; بحث در اين جا در دو مقوله حفظ اسرار خويش و كشف اسرار دشمنان است و اگر كسى يكى از اين دو باب را بشناسد, به طور طبيعى باب ديگر را نيز خواهد شناخت. بايد دانست براى هر كدام از طبقات سه گانه, نوعى حفظ اسرار و يا كشف اسرار وجود دارد و آنچه را ما در اين جا بيان مى كنيم, براى هر يك از طوايف به تناسب آنها كارايى دارد. اولين سود حفظ و كتمان اسرار, اين است كه انسان در تدابير خويش, توانايى جولان فكرى داشته باشد و در به جريان انداختن و نگه داشتن آن تا به دست آوردن وجه صواب, قادر باشد; زيرا مادامى كه مسإله مخفى است, انسان بر آن مسلط است; اما اگر فاش شد از حيطه قدرت او خارج مى شود.
با كتمان آرا و تدابير, آدمى از آفات در امان مى ماند و البته يكى از آفات عدم كتمان, پيامدهايى است كه از پخش آرا و تدابير عارض مى شود كه جلو جريان آرا و تدبير را مى گيرد و صاحب انديشه را به تنگ مىآورد. آفت ديگر, از بين رفتن تازگى انديشه مى باشد و ثمره هر رإى و انديشه و نفوذ آن, در تازگى و طراوتش است. آفت ديگر اين كه, هرگاه رإى علنى شود, مورد نقض و ابرام واقع مى شود و اگر مكتوم بماند, از آن در امان است; زيرا هر امرى نقيضى دارد.
آفت ديگر, اين است كه, انسان صاحب رإى و تدبير تا رإى خويش را متحقق نكند, غافلگير نمى شود و با تحقق است كه مبهوت و حيران مى شود و با چيزهايى مواجه مى گردد كه اصلا تصور آن را نمى كرد; اما اگر قبل از وقوع, آن رإى علنى شود, قابل تحفظ و تحرز است و در نتيجه, رإى و تدبير بلا اثر مى ماند و زمانى كه صرف استحكام آن شده بود, تلف مى شود.
ه'.. امر مشاور; امر مشاور, آدمى در آرا و تدابير خويش ناچار است با ديگران مشورت كند. پس شايسته است آنها را با افراد شرافتمند و بلند همت و داراى عزت نفس و آنان كه از عقل و انديشه سرشار برخورداراند, در ميان بگذارد; زيرا امثال اينان, آن آرا و افكار را آشكار نمى كنند. همچنين در هنگام طرح رإى مشورتى, امورى را مطرح نمايد كه معمولا در امثال آنها نظر مشورتى باعث قوام و استحكام آن مى شود.
صاحب رإى بايد در اخبار و احوال پيشينيان تإمل نمايد و در مورد گفته هايى كه در مورد سياست هاى متناسب با تدبير خويش است, گوش فرا دهد و مخفى كارى را فراموش ننمايد و همواره بكوشد در مورد امور ظاهرى متعلق به آن تدبير, مراقب باشد; زيرا كه با ظهور آن, همه اسرار ظاهر مى شود و بدون آن كه در نفس خويش حرص بر استعمال اضداد داشته باشد, در ظاهر, ضد آن رإى عمل نمايد; زيرا اگر با حرص و شوق آن را انجام دهد, دليل بر اين است كه در واقع و نفس الامر طالب آن بوده است; به علاوه, متهم خواهد شد. صاحب رإى بايد شناخت اسرار را از طريق همه امور ظاهرى و باطنى به دست آورد.
اما امور ظاهرى در آن چيزى است كه از رئيس صادر مى شود; مانند: تصميم گيرىها, فراهم نمودن توانايى ها; آمادگى براى به عهده گرفتن امورى كه در گذشته در مورد آنها كوتاهى به عمل آمده, امور متشتت و پراكنده و پراكندن مجموعه ها و به طور كلى تغيير همه احوال ظاهرى; خوددارى از امورى كه انسان در گذشته خودش به صورت مستقيم به آنها مى پرداخت; نزديك كردن كسانى كه دور هستند; دور نمودن كسانى كه نزديك اند; افزايش آگاهى به اخبار و وقوف بر گفته هاى مختلف در همه مسائل و هوشيارى در توجه به مسائل گذشته.
اطلاع از همه اين موارد براى صاحب رإى و تدبير لازم است.
اما از امور باطنى, مى توان به موارد ذيل اشاره كرد: اطلاع بر احوال اهل راز و افراد دور انديش و خود دارى آنان از امورى كه از آن خود دارى نمى كردند و وادار نمودن آنها بر آنچه از بيانش خود دارى مى كردند; زيرا اگر راز داران و خواص, دور انديش نباشند, از مصادر امورشان و موارد رموزشان مسائلى بر ملا مى شود كه رئيسان, آنها را پنهان مى داند. از گفته ها و مزه دهان كند زبانان (غير فصيحان), كودكان, جاهلان, زنان و سفيهان و كم خردان آگاهى يابد; زيرا در ميان آنان, خردمند صاحب رإى نيست و وقار و متانتى ندارند كه مانع از بروز اسرار شود.
يكى از طرق بسيار خوب براى به دست آوردن اسرار, بسيارى گفت و شنود است; زيرا هر فردى مونس و يارى دارد كه همه مافى الضمير خويش را با او در ميان مى نهد و چون گفت و گو زياد شود, خواه نا خواه بسيارى از رازهاى درونى را بيرون خواهد ريخت.
در پايان اين قسمت, بايد بيافزائيم كه هر امر و تدبيرى همواره بر وفق مراد همه صاحبان تدبير و مراقبان رئيس نيست. و روش پيروزى بر خصم, اولين چيزى كه براى ظفر بر خصم لازم است, برترىطلبى بر اوست در هر نوع فضيلتى كه او دارد. اگر از اهل فضل است, بايد خواست كه دشمن از اين امر آگاه شود; زيرا همين امر, مايه ضعف او خواهد بود و جنب و جوش او را خاموش مى گرداند و بايد معايب او را از كوچك به بزرگ, ظاهر و باطن براى خود او شماره كند و در بين مردم پراكنده سازد.
البته بايد مراقب بود كه صدق و راستى را مراعات و از مرز خارج نشد و از نسبت دروغ به خصم بر حذر بود; زيرا اين گونه نسبت ها ممكن است برايش امتيازى به حساب آيد. مسإله ديگر اين است كه بايد از خلق و خوى و رفتار و عادات خصم آگاه شد تا در وقت ضرورت, به مقابله با آن پرداخت و بايد كوشيد تا بر امورى كه خصم را به ستوه مىآورد, آگاهى يافت تا بدان وسيله و با هر سببى كه موجب ناراحتى اوست, وى را از پا در آورد. اينها شرايط پيروزى بر خصم و از بهترين شيوه هاى رسوا كردن او مى باشد و در واقع, باز گشت همه اين تدابير, نجات و خلاصى از او و نيرنگ هاى اوست.
ز ـ مسإله ادب; ادب از امورى است كه بيشترين نفع را به آدمى مى رساند و اصل ادب ممارست آن در ظاهر است و از جمله ادب ها, شناخت پنهانى ها و غنيمت دانستن لغزش هاست و مهم ترين ادب, آگاهى و اطلاع از كارهاى مردم است. و شدت مراقبت بر اين كه از امور او, كسى مطلع نشود. از ديگر موارد ادب اين است كه انسان در ابتدا قصد انجام هدف را نداشته باشد و با غير مقصود آغاز كند, سپس مقصود در پى گيرد. ديگر اين كه, انسان در روند اعتلاى خويش از پائين آغاز كند تا به درجه بالا برسد; زيرا اين روشى است پسنديده و خلاف آن مردود است. از جمله آن كه, ابتدا كار سنگين بپذيرد, آن گاه كار سبك را پذيرا شود و خشم و رضاى خويش را به حد افراط نرساند.
در بعضى از حالات اگر نتيجه نهايى پيروزى است, كار را به تإخير اندازد, شكيبايى ورزد تا در سر فرصت به پيروزى دست يابد. براى مسائل زمينه سازى و مقدمه چينى را پيشه خود سازد. خواسته اش را از زبان ديگران بيان كند.
آنچه بيان داشتيم, اصول و قوانينى بود كه اگر انسان آنها را در زندگى خويش به كار بندند و بر اساس آن در امور و اسبابش عمل كند, احوال او قوام مى يابد و ايامش نيكو مى شود و از آفات بسيار در امان مى ماند و بسيار سعادتمند خواهد شد.
١ـ مقاله حاضر بخشى از مجموعه اى است كه در واحد انديشه سياسى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم در حال تدوين مى باشد كه بزودى مجموعه كامل آن به چاپ خواهد رسيد.